

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست
و
دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عریان میدود
بگذار گریه کنم برای انسانی که راه کوره های
مریخ را شناخته است اما هنوز!
کوچه های دلش را نمی شناسد.
***************************************
به چه می اندیشم ؛به چه می اندیشم نمی دانم
شاید فکر عاشقان خسته از عشق
یا به مرغ عشقی که خسته از تنهایی است
یا اسیری که در بند است
پدری خسته از جان کندن است
مادری خسته از کار کردن است
کودکی خسته از دزس خواندن است
معلم خسته از تدریس است
همه خسته همه خسته همه خسته
خستگی در همه جا رخنه کرده
خستگی گلها را هم پژمرده کرده
به گویندگان خسته نباشید بگویید خموش
که این جمله هم ما را دیوانه کرده
.jpg)

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0